او همیشه آغوشش باز است ، نگفته تو را میخواند
خدا مرحم تمام دردهاست
هرچه عمق خراشهای وجودت بیشتر باشد
خدا برای پر کردن آن بیشتر در وجودت جای میگیرد ...
خدا آن حس زیبایی ست که در تاریکی صحرا
زمانی که هراس مرگ می دزدد سکوتت را
یکی همچون نسیم دشت میگوید
کنارت هستم ای تنها و دل آرام میگیرد .....
خدای من ......
نه آن قدر پاکم که کمکم کنی و نه آن قدر بدم که رهایم کنی
میان این دو گمم !
هم خود را و هم تو را آزار میدهم ....
هر چه قدر تلاش کردم نتوانستم آنی باشم که تو خواستی ...
و هرگز دوست ندارم آنی باشم که تو رهایم کنی ....
آنقدر بی تو تنها هستم که بی تو یعنی "هیچ" یعنی "پوچ"
خدایا هیچ وقت رهـــایم نکن .....
-----------------------------------------------------------------------------------
آتشی نم سوزاند "ابراهیم" را و دریای غرق نمی کند "موس" را ....
به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید ارباب.
نخند!
به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری.
نخند!
به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چندثانیه ی کوتاه معطلت کند.
نخند!
به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه ی پیراهنش جمع شده.
نخند!
به دستان پدرت،
به جاروکردن مادرت،
به همسایه ای که هر صبح نان سنگک می گیرد،
به راننده ی چاق اتوبوس،
به رفتگری که در گرمای تیرماه کلاه پشمی به سردارد،
به راننده ی آژانسی
که چرت می زند،
به پلیسی که سرچهارراه با کلاه صورتش را باد می زند،
به مجری نیمه شب رادیو،
به مردی که روی چهارپایه می رود تا شماره ی کنتور برقتان را بنویسد،
به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته و درکوچه ها جار می زند،
به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت
می
ریزد،
به پارگی ریز جوراب کسی در مجلسی،
به پشت و رو بودن چادر پیرزنی در خیابان،
به پسری که ته صف نانوایی ایستاده،
به مردی که در خیابانی شلوغ ماشینش پنچر شده،
به مسافری که سوارتاکسی می شود و بلند سلام می گوید،
به فروشنده ای که به جای پول خرد به تو آدامس می دهد،
به زنی که با کیفی بر دوش
به دستی نان دارد و به دستی چند کیسه میوه و سبزی،
به هول شدن همکلاسی ات پای تخته،
به مردی که در بانک از تو می خواهد برایش برگه ای پرکنی،
به
اشتباه لفظی بازیگری در یک نمایش تاتر،
نخند، نخند که دنیا ارزشش را ندارد که تو به خردترین رفتارهای نابجای آدمها بخندی!
که هرگز نمیدانی چه دنیای بزرگ و پر دردسری
دارند!
آدمهایی که هر کدام برای خود وخانواده ای همه چیز و همه کسند!
آدمهایی که به خاطر روزیشان تقلا می کنند،
بار می برند،
بی خوابی می کشند،
کهنه می پوشند،
جار می زنند،
سرما و گرما می کشند،
و گاهی خجالت هم می
کشند ...،
بیائیم و هرگز به دیگران نخندیم و زمانی لب به خنده باز
کنیم که خودمان را
در شادی و خوشبختی دیگران سهیم بدانیم و بقولی:
"به دیگران نه، ولی با دیگران بخندیم"
بیخودی خندیدیم
که بگوییم دلی خوش داریم
بیخودی حرف زدیم
که بگوییم زبان هم داریم
و قفس هامان را
زود زود رنگ زدیم
و نشستیم لب رود
و به آب سنگ زدیم
ما به هر دیواری
آینه بخشیدیم
که تصور بکنیم
یک نفر با ماهست
ما زمان را دیدیم
خسته در ثانیه ها
باز با خود گفتیم
شب زیبایی هست
بیخودی پرسه زدیم
صبحمان شب بشود
بیخودی حرص زدیم
سهممان کم نشود
ما خدا را با خود
سر دعوا بردیم
و قسم ها خوردیم
ما به هم بد کردیم
ما به هم بد گفتیم
بیخودی داد زدیم
که بگوییم توانا هستیم
بیخودی پرسیدیم
حال همدیگر را
که بگوییم محبت داریم
بیخودی ترسیدیم
از بیان غم خود
و تصور کردیم
که شهامت داریم
ما حقیقت ها را
زیر پا له کردیم
و چقدر حظ بردیم
که زرنگی کردیم
روی هر حادثه ای
حرفی از پول زدیم
از شما می پرسم
ما که را گول زدیم ؟
آنقدر جسمت را برایم برهنه کردی
که یادم رفت روح عریانت چه شکلی بود !
آنقدر سعی کردی برجستگی های بدنت را نشانم بدهی
که وقت نشد یادت بیاورم که می توانی چه شخصیت برجسته ای باشی !
بیا و تمامش کن ، خودت را به یاد بیاور
چادر سپیدت را سرت کن بانوی مهتاب
اگر ممانعت نکنی فرشته های مهربان با دستهای لطیفشان
این لباس های کثیف دنیا را از تن روحت در می آورند ...
آنجاست که لطافت عشق را لمس می کنی
آنجاست که می فهمی خدا مهربان تر از آن است که قصد اذیت کردن مارا داشته باشد !
لذت لمس لطافت ایمان را از دلت دریغ نکن ...
چادر سپیدت را سرت کن بانوی مهتاب
آسمان ابری بود و باران می بارید..
کودکی با تصور کودکانه خود رو به آسمان کرد و گفت:
وقتی که قلبهایمان كوچكتر از غصههایمان میشود،
وقتی نمیتوانیم اشک هایمان را پشت پلكهایمان مخفی كنیم
و بغض هایمان پشت سر هم میشكند ...
وقتی احساس میكنیم
بدبختیها بیشتر از سهممان است
و رنجها بیشتر از صبرمان ...
وقتی امیدها ته میكشد
و انتظارها به سر نمیرسد ...
وقتی طاقتمان تمام میشود
و تحمل مان هیچ ...
آن وقت است كه مطمئنیم به تو احتیاج داریم
و مطمئنیم كه تو
فقط تویی كه كمكمان میكنی ...
آن وقت است كه تو را صدا میكنیم
و تو را میخوانیم ...
آن وقت است كه تو را آه میكشیم
تو را گریه میكنیم ...
و تو را نفس میكشیم ...
وقتی تو جواب میدهی،
دانه دانه اشکهایمان را پاك میكنی ...
و یكی یكی غصهها را از دلمان برمیداری ...
گره تكتك بغضهایمان را باز میكنی
و دل شكستهمان را بند میزنی ...
سنگینی ها را برمیداری
و جایش سبکی میگذاری و راحتی ...
بیشتر از تلاشمان خوشبختی میدهی
و بیشتر از حجم لبهایمان، لبخند ...

خوابهایمان را تعبیر میكنی،
و دعاهایمان را مستجاب ...

آرزوهایمان را برآورده می کنی ؛
قهرها را آشتی میدهی
و سختها را آسان
تلخها را شیرین میكنی
و دردها را درمان

ناامیدی ها، همه امید میشوند
و سیاهیها سفید سفید ...

بهش گفتم: امام زمان عج رو دوست داری؟
گفت: آره ! خیلی دوسش دارم
گفتم: امام زمان حجاب رو دوست داره یا نه؟
گفت: آره!
گفتم : پس چرا کاری که آقا دوست داره انجام نمیدی؟
گفت: خب چیزه!…. ولی دوست داشتن امام زمان عج به ظاهر نیست ، به دله
گفتم: از این حرف که میگن به ظاهر نیست ، به دله بدم میاد
گفت: چرا؟
براش یه مثال زدم:
گفتم: فرض کن یه نفر بهت خبر بده که شوهرت با یه دختر خانوم دوست شده و الان توی یه رستوران داره باهاش شام می خوره. تو هم سراسیمه میری و می بینی بله!!!! آقا نشسته و داره به دختره دل میده و قلوه می گیره.عصبانی میشی و بهش میگی: ای نامرد! بهم خیانت کردی؟
بعد شوهرت بلند میشه و بهت میگه : عزیزم! من فقط تو رو دوست دارم. بعد تو بهش میگی: اگه منو دوست داری این دختره کیه؟ چرا باهاش دوست شدی؟ چرا آوردیش رستوران؟ اونم بر می گرده میگه: عزیزم ظاهر رو نبین! مهم دلمه! دوست داشتن به دله…
دیدم حالتش عوض شده
بهش گفتم: تو این لحظه به شوهرت نمیگی: مرده شور دلت رو ببرن؟ تو نشستی با یه دختره عشقبازی می کنی بعد میگی من تو دلم تو رو دوست دارم؟ حرف شوهرت رو باور می کنی؟
گفت: معلومه که نه! دارم می بینم که خیانت می کنه ، چطور باور کنم؟ معلومه که دروغ میگه
گفتم: پس حجابت….
اشک تو چشاش جمع شده بود
روسری اش رو کشید جلو
با صدای لرزونش گفت: من جونم رو فدای امام زمانم می کنم ، حجاب که قابلش رو نداره
از فردا دیدم با چادر اومده
گفتم: با یه مانتو مناسب هم میشد حجاب رو رعایت کرد!
خندید و گفت: می دونم ! ولی امام زمانم چــــــادر رو بیشتر دوست داره
می گفت: احساس می کنم آقا داره بهم لبخنــــــــــد می زنه.
مرد کشاورزي يک زن نق نقو داشت که از صبح تا نصف شب در مورد چيزي شکايت ميکرد. تنها زمان آسايش مرد زماني بود که با قاطر پيرش در مزرعه شخم ميزد.
يک روز، وقتي که همسرش برايش ناهار آورد، کشاورز قاطر پير را به زير سايه اي راند و شروع به خوردن ناهار خود کرد. بلافاصله همسر نق نقو مثل هميشه شکايت را آغاز کرد. ناگهان قاطر پير با هر دو پاي عقبي لگدي به پشت سر زن زد و او در دم کشته شد.
در مراسم تشييع جنازه چند روز بعد، کشيش متوجه چيز عجيبي شد.
هر وقت يک زن عزادار براي تسليت گويي به مرد کشاورز نزديک ميشد، مرد گوش ميداد و به نشانه تصديق سر خود را بالا و پايين ميکرد، اما هنگامي که يک مرد عزادار به او نزديک ميشد، او بعد از يک دقيقه گوش کردن سر خود را به نشانه مخالفت تکان ميداد.
پس از مراسم تدفين، کشيش از کشاورز قضيه را پرسيد.
کشاورز گفت:
خوب، اين زنان مي آمدند چيز خوبي در مورد همسر من ميگفتند، که چقدر خوب بود، يا چه قدر خوشگل يا خوش لباس بود، بنابراين من هم تصديق ميکردم.
کشيش پرسيد، پس مردها چه ميگفتند؟
کشاورز گفت:
آنها مي خواستند بدانند که آيا قاطر را حاضرم بفروشم يا نه؟
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
noroz gift suggestions:
To your enemy, forgiveness.
To an opponent, tolerance.
To a friend, your heart.
To yourself, respect.
Happy New Year
پیشنهاد عیدی نوروز :
برای دشمن خود: بخشش
برای رقیب: تحمل
برای دوستانت:قلبت
برای خودت:احترام
سال نو مبارک
- – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –
() ”’-()
(….’o’.)
Hmm…..
() “‘- ()
(.’o’….)
Where are you?
()-”’ ()
(……..)
where?
() ””-()
(.’o-…).”)
oh..! There u r…
just want to say
Happy New Year
همم
تو کجایی؟
کجا؟
اوه اینجایی؟
فقط می خوم بگم
سال نو مبارک
- – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –
Faith makes all things possible,
Hope makes all things work,
Love makes all things beautiful,
i hope have all the three for this New Year
.
! Happy New Year
ایمان باعث میشه همه چیز ممکن است،
امید باعث میشه همه چیز کارکنه،
عشق باعث میشه همه چیز زیباتر باشه،
امیدوارم هر سه رو داشته باشی برای سال نو.
سال نو مبارک
- – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –
From Home to home,
and heart to heart,
from one place to another.
The warmth and joy of noroz,
brings us closer to each other.
Happy New Year
از خانه به خانه،
و قلب به قلب،
از یک مکان به مکان دیگر.
گرمی و لذت
نوروز،
برای ما نزدیک به یکدیگر بودن را به ارمغان میاورد
سال نو مبارک
- – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –
Lets welcome the year which is fresh and new,Lets cherish each moment it beholds,
Lets celebrate this blissful New year.
ترجمه به فارسی روان
بیا به سالی که جدید و تازست خوشامد بگیم، بیا تک تک لحظه هاشو گرامی بداریم، بیا این سال نوی پربرکت رو جشن بگیریم.
.
.
Wishing You All The Peace , Joy , And Love Of The Season ! Season’s Greetings!
Happy New Year
ترجمه به فارسی
برای تو تمام صلح ، لذت و عشق این فصل رو آرزو میکنم . تغییر فصل رو بهت تبریک میگم
سال نو مبارک
- – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –
There is no ideal new year; only the one Christmas you decide to
make as a reflection of your values, desires, affections, traditions
Happy new year
ترجمه به فارسی
هیچ سال نویی ایدآل نخواهد بود مگر اینکه تو تصمیم بگیری اون رو
به بازتابی از ارزش ها، خواسته ها، علاقه ها و قوانین خودت تبدیل کنی.
سال نو مبارک
- – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –
new year Gift May Be Many Things
Or It May Be a Few.
For You,The Joy
Is Each New Toy;
For Me;
It’s Watching U
ترجمه به فارسی
هدیه سال نو میتونه خیلی چیزا باشه
میتونه چیز خاصی هم نباشه!
برای تو هر اسباب بازی جدیدی میتونه لذت آور باشه
و برای من دیدن تو!
چرا مردم قفس را آفریدند؟
چرا پروانه را از شاخه چیدند؟
چرا پروازها را پر شکستند؟
چرا آوازها را سر بریدند؟
پس از کشف قفس , پرواز پژمرد
سرودن بر لب بلبل گره خورد
کلاف لاله سر در گم فروماند
شکفتن در گلوی گل گره خورد
چرا نیلوفر آواز بلبل
به پای میله های سرد پیچید؟
چرا آواز غمگین قناری
درون سینه اش از درد پیچید؟
چرا لبخند گل پرپر شد و ریخت؟
چه شد آن آرزوهای بهاری؟
چرا در پشت میله خط خطی شد
صدای صاف آواز قناری؟
چرا لای کتابی , خشک کردند
برای یادگاری پیچکی را؟
به دفترهای خود سنجاق کردند
پر پروانه و سنجاقکی را؟
خدا پر داد تا پرواز باشد
گلویی داد تا آواز باشد
خدا می خواست باغ آسمان ها
به روی ما همیشه باز باشد
خدا بال و پر و پروازشان داد
ولی مردم درون خود خزیدند
خدا هفت آسمان باز را ساخت
ولی مردم قفس را آفریدند
معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا...دخترک خودش را جمع و جور کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانم؟
معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد
فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی بی انظباطش باهاش صحبت کنم )
دخترک چانه لرزانش را جمع کرد... بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :
خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن... اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت میشه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم...
اونوقت قول می دم مشقامو تمییز بنویسم...
معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا...
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد...
حسنی نگو جوون بگو
علاف و چش چرون بگو
موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ، واه واه واه
نه سیما جون ،نه رعنا جون
نه نازی و پریسا جون
هیچ کس باهاش رفیق نبود
تنها توی کافی شاپ
نگاه می کرد به بشقاب !
باباش می گفت : حسنی می ری به سر بازی ؟
نه نمی رم نه نمی رم
به دخترا دل می بازی ؟!
نه نمی دم نه نمی دم
گل پری جون با زانتیا
ویبره می رفت تو کوچه ها
===========
گلیه چرا ویبره میری ؟
دارم میرم به سلمونی
که شب برم به مهمونی
گلی خانوم نازنین با زانتیای نقطه چین
یه کمی به من سواری می دی ؟!
نه که نمی دم
چرا نمی دی ؟
واسه اینکه من قشنگم ، درس خونم وزرنگم
اما تو چی ؟
نه کا رداری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری
موی ژلی ،ابرو کوتاه ، زبون دراز ،واه واه واه
در واشد و پریچه
با ناز اومد توو کوچه
پری کوچولو ، تپل مپولو ، میای با من بریم بیرون ؟
مامان پری ،از اون بالا
نگاه می کرد توو کوچه را
داد زد وگفت : اوی ! بی حیا
برو خونه تون تورا بخدا
دختر ریزه میزه
حسابی فرز وتیزه
اما تو چی ؟
نه کار داری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری
موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ،واه واه واه
نازی اومد از استخر
تو پوپکی یا نازی ؟
من نازی جوانم
میای بریم کافی شاپ؟
نه جانم
چرا نمی ای ؟
واسه اینکه من صبح تا غروب ،پایین ،بالا ،شمال ،جنوب ،دنبال یک شوهر خوب
اما تو چی ؟
نه کار داری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری
موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ،واه واه واه
حسنی یهو مثه جت
رسید به یک کافی نت
ان شد ورفت تو چت رووم
گپید با صدتا خانووم!
هیشکی نگفت کی هستی ؟
چی کاره ای چی هستی ؟
تو دنیای مجازی
علافی کرد وبازی
خوشحال وشادمونه
رفت ورسید به خونه
باباش که گفت: حسنی برات زن بگیرم ؟
اره می خوام اره میخوام
چاهارتا شرعن بگیرم ؟
اره می خوام اره میخوام
حسنی اومد موهاشو
یه خورده ابروهاشو
درست وراست وریس کرد
رفت و توو کوچه فیس کرد
یه زن گرفت وشاد شد
زی زی شد و دوماد شد
پریشب همسرم با داد و فریاد
زجا بر خاست و آواز سرداد:
که پیدا کرده ام گمگشته ام را
همانی را که گم کردم فلان جا
همان که بیست سال پیش لابد
کادو دادی به من روز تولد
همان که بابت گم کردن آن
قسم خوردم برای تو به قرآن
همان که بابتش با آه و زاری
زجیبت رفت ده تا یک هزاری
همان دُری که صد تایش اگر بود
دل من با تو از غم بی خبر بود
خدا را شکر بعد از این همه سال
به ما بیچاره ها رو کرده اقبال
اگر فردا بری آن را به بازار
یقینن می دهندت پول بسیار
و یک میلیون و اندی پول رایج
رود در جیب تو بهر حوائج
شوی میلیونر از الطاف دولت
خدا را شکر از این ناز ونعمت
بگیر این سکه را ای مرد خوشبخت
که تا گردد خیالت کاملن تخت
به خنده گفتمش که خوش خیالی
تو هم مانند او حالی به حالی
برای روغن و گوشت و حبوبات
سه کیلو پسته، یک جعبه شکولات
برای روسری و کیف و شلوار
وآن چه هست مایحتاج سرکار
گمانت سکه ی گمگشته کافی است؟
و یا این که نه ،خیلی هم اضافی است؟!
به جان حضرت آقای “جاوید”
نکن در این قضیه هیچ تردید
که ده تا از همین زرد قرشمال
اگر پیدا کنی باری به هر حال
ندارد ارزش آن ده هزاری
که دادم بابتش با آه و زاری
بخوان یک فاتحه یا جزء قرآن
برای پول ملی از دل و جان
کنون رزم ويروس ورستم شنو دگرها شنيـدستي اين هم شنو
که اسفنـديارش يكـي ديسك داد بگفتـا بـه رستم كه اي نيكـزاد
در اين ديسك باشد يكي فايل ناب كه بگـرفتم از سايت افـراسياب
چنين گفت رستم بـه اسفنـديار كه مـن گشنمه نـون سنگك بيـار
جوابش چنين داد خنـدان طـرف كه مـن نـون سنگك ندارم بـه كف
برو حال مي كن بدين ديسك,هان كه هـم نـون و هـم آب باشد درآن
خدایا...
حواست هست
صدای هق هق گریه هام
از گلویی میاد که تو
از رگش به من نزدیک تری ...
انگشتانم كه لاي ورق هاي ديوان حافظ ميروند
دست و دلم ميلرزد ...
اما
به خواجه مي سپارم تا اميد را از دلم نگيرد
دلم ميخواهد هميشه بگويد :
يوسف گم گشته باز آيد به كنعان غم مخور
دنیای آدم بـــرفـــــــی دنیای ساده ایــــــــست...
اگر بــــــــــرف بیاید هــست ...
اگر برف نیایـــــد نیســـت...
مثل دنیــــای منــــ...!!! اگـــــــــــــــــــــر تــــــــــــــــو باشی هستمـــــ ...اگر نباشـــــــی...!!!
عشق در قلب ما
تو را که دارم دیگر تنهایی را در کنارم احساس نمی کنم ، غم به سراغم نمی آید و دیگر به جرم شکستن اعتراف نمی کنم ما یکی شده ایم با هم ، گرمای زندگی با تو بیشتر می شود و این جاست که دیوانه می شود از عشقت دل عاشق من …
آنگاه که غرور کسی را له می کنی ... آنگاه که شمع امید کسی را خاموش
می کنی ... آنگاه که خدا را می بینی و بنده ی خدا را نادیده می
انگاری ...میخواهم بدانم دستانت را به سوی کدامین آسمان دراز میکنی تا
برای خوشبختی خودت دعا کنی...؟!
تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی
و هنوز ...
سال هاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
ومن اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت ؟!!!
جواب فروغ زیبای فرخزاد به او در ادامه مطلب"
امشب پوزخندی میزنم به آرزوهای شیرین کودکی ام به فرشته هایی که روی شونه راست و چپم بودند چه زیباست عکس 3 سالگی ام که فقط خنده در چشمانم موج می زند چقدر باورپذیر بود وقتی مادر می گفت: "زندگی قشنگ است" به راستی که چه کوتاه بود شبهای پر ستاره کودکی ام چه صادق و بی ریا بودند همبازی هایم ای کاش می توانستم تلخی آینه های امروزی را فراموش کنم شاید خاک آفرینشم از ناکجا آباد بود که هیچ گاه نتوانستم خویش را بیابم دستانم سرد است کودکی در آینه مرا به سخره می گیرد مادرم هنوز فریاد می زند: "زندگی زیباست" چشمانم را می بندم و خاطراتم را از خون خود سیراب می کنم
مردم اغلب بی انصاف و بی منطق و خود محورند...
"آنان را ببخش"
اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان
متهم میکنند..
"ولی مهربان باش"
...اگر شریف و درستکار باشی فریبت میدهند...
نیکیها ی امروزت را فراموش میکنند...
"ولی نیکوکار باش"
بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر کافی
نباشد....
و در نهایت میبینی هر انچه هست همواره میان تو وخداوند
است...
"نه میان تو و مردم
قرار نبوده این همه در محاصره سیمان و آهن،
طبقه روی طبقه برویم بالا
قرار نبوده چهل سال از زندگی رد کنیم اما کف پایمان یک بار هم بی واسطه کفش لاستیکی
یا چرمی یک مسافت صد متری را با زمین معاشرت نکرده باشد.
با احترام به سهراب سپهري
كفش هايم كو؟
چه كسي بود صدا زد: يابو!
آشنا بود انگار
چه صداي خوفي!
مثل يك عربده بود
مثل كابوس طلبكار
و صاحبخانه
من به اندازه يك برج، دلم مي گيرد
وقتي مي بينم
كه سيامك- پسر همسايه-
پرشيا مي راند
با وجود اينكه
ماست را مي ماند!
و هم اينك جيبم
كه به اندازه ليوان سياست خالي ست
خنده اش مي گيرد
مي شكوفد درزش!
و بياريم سمسار
ببرد اين همه مبل
ببرد اين همه فرش
---
خانه را بايد شست
جور ديگر بايد زيست
خانه بايد خود باد
خانه بايد خود باران باشد!
آن زمان است كه تو مي بيني
ماه مي آيد پايين
مي رسد دست به سقف ملكوت!
ملك الموت كجاست؟
كفش هايم كو؟
چه كسي بود صدا زد: يابو!